13980801
چهارشنبه
سرگردون و سردرگم رفتم ارم، پیاده روها رو گز کردم، جای من نبود اما
برگشتم سمت ملاصدرا
داشتم از خستگی پا میمردم بالاتر از دانشکده مکانیک توی ایستگاه اتوبوس نشستم.
چندتایی ماشین تک سرنشین اصرار به سوار کردن من یا کناریم داشتن؟ نمیدونم هدف کدوم یکی بودیم.
خواستم از آلین چیزی برای طیبه بخرم. بلند شدم که از عرض خیابون رد بشم
پشت چراغ قرمز ماشینها متوقف بودن که یه نفر کنار یه راننده با ماشین سفید نشسته بود و با دیدن من صلوات فرستاد.
خوشحال شدم چون باعث صواب هر چند اندکی شدم.
نمیدونم چی شده که بیرون از خونه با این احوال تعفن بارش ببشتر از خونه قابل تحمله... این خوب نیست و حال منم هیچ جای این
دنیای لعنتی خوب نیست، من همچنان از درک حکمتت عاجزم.
+چقدر همه چیز زود گذشت لیا، دلتنگتم... دلتنگ روزهای خوب آخر هفته ی با هم بودن.
//////////
الان حدودا دوی نیمه شبه. نماز صبح که هیچی، آلارم گوشی و گذاشتم ۷، کاش با صدای تو اما بیدار میشدم.
میگم که کاش من میتونستم دنیا رو سه طلاقه کنم و دست و پامو جمع کنم و بزنم به چاک:)، اینطوری تو شاید با خیال راحت تری به زندگیت میرسیدی، دیگه دغدغه منم نداشتی ، روح منم به آرامش ابدیش میرسید
عصری رفتیم نخل خریدیم با یه کاکتوس عجیب غریب، بعید میدونم کاکتوس دووم بیاره اما حداقلش فهمیدیم که جای مرجان روی بالکن و توی آفتابه نه توی خونه همچنین پریوش ها عاشق نور هستن تا به گل بشینن.
یا صاحب الزمان اغثنی...
ما را در سایت یا صاحب الزمان اغثنی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 109