بالاخره حرف زدیم نمیدونم بعد از چند روز

خرید بک لینک

//////11:30شب

حرف زدیم

یعنی حرف که نمیزدیم

گرفتیم برای خوابیدن

چند دقیقه گذشت

فهمید دارم گریه میکنم

حرف زدیم

اما نه مفصل

حرف زدیم و زدیم

فهمیدم خیلی مستقله خیییلی

منه بیچاره حالا چاره چه کنم؟

به من میگه تو خودتو قبول نداری

ترس داری و خطر نمیکنی و نکردی

توکل نمیکنی.

و من گفتم تو منو به خودت وابسته کردی

تو نذاشتی من مستقل باشم

تو فقط فکر خودت بودی یا یه چیزی توی این مایه ها

که آخری و نمیدونم فهمیدی یا نه چون خوابیده بودی...

ولی با زبون بی زبونی گفتی که دلتو برده طرف

متنفرم ازش که تو رو ازم گرفت، متنفرم ازش...

متنفرم ازش که بیچاره بودم و بیچاره ترم کرد

////00:12 بامداد

تو خوابی و من اینجا نشستم گوشه اتاق، پشت سرت و تکیه دادم به رادیاتور و دارم طرز خوابیدن ت رو وجب به وجب حفظ میکنم. چشام دیگه توان گریه نداره ولی همینکه تایپ میکنم میباره...

هیچوقت فکر نمیکردم این چیزهای ساده اینقدر مهم بشن

مثلا همین خوابیدن ت. مثلا طرز نماز خوندن ت، مثلا برای کمک کردن به من دویدنت، مثلا فعال بودنت. مثلا خسته و نا امید نشدنت

مثلا رفتارهای خوب مادرانه ت

کدوم خوشبختی بود که تو رو ازم گرفت...

یا صاحب الزمان اغثنی...

ما را در سایت یا صاحب الزمان اغثنی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 111 تاريخ: جمعه 21 بهمن 1401 ساعت: 15:30

صفحه بندی